مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

تصاویر بیمارستان

این روز اول هست که اصلا روی تخت نمی خوابیدی چون بردند خون بگیرند رو تخت خوابوندند دیگه از تخت میترسیدی و اون شب فقط تو بغلم خوابیدی روز دوم مدام دوست داشتی بلند بشی و بری ددر و مامان جون برات داره توضیح میده: خون از تو رگت میزد بیرون و اوفی تر میشی هاااا شب دوم: از پرستار خواستم لحظه ای سرم رو دربیارند تا بری کمی تو راهرو بنشینی.تا یک اثر هنری خلق کنی آرام و قرارم تو کتابی میخوندم:داستایوسکی: انسان با هرشرایطی عادت خواهد کرد. امیدوارم هیچ کس به این شرایط سخت و رنجآور عادت نکنه روز سوم : الهی که هیچ مادری بچه اش رو تخت بیمارستان نبینه. و تو دیگه انقدر بچه دیدی که روی تخت خوابیدند رو سوم عادت کردی ...
22 آذر 1392

مهراد در مهراد بستری شد

عشقم ؛ فکرشو هم نمی کردم. البته چرا؟ مدتی پیش پیش خودم لحظه باور کن لحظه ای گفتم خدا رو شکر که مهراد حتی برای زردیش پاش به بیمارستان نرسید. چند روز بعد این مشکل برای ما پیش اومد. بعد از اینکه پیش دکتر فتحی رفتیم و دکتر دارو داد یک شنبه رفتم سرکار و مامان جون زنگ زد که هیچ توفیقی به وجود نیومده و مامان کوتریماکسازول شروع کرده. از قضا همون شب هم رفتیم خونه خاله معصومه(خاله خودم)خودم هم از صبح یک شنبه مدام تهوع و پیچش شکم داشتم دیگه کلافه شده بودم. تو خاله معصومه شاید بگم چهار یا پنج بار لباسهاتو عوض کردیم با هر بار بیرون روی کل لباسهات کثیف میشد. دیگه خودم هم نایی برای تعویض نداشتم و خدا خیر بده مامان جون و خاله ها رو. لحظه ای انق...
22 آذر 1392

جوانمرد بیمار2

نازنینم از ٥شنبه که دچار کسالت شدی تا به امروز ادامه دار بود تا اینکه به تشخیص پزشک امروز در بیمارستان مهراد بستری شدی. دوستای گل مجازیمون و خوانندهای عزیز برای سلامتی همه نی نی های بیمار و مهراد عزیز دعا کنید. ببخشید؛ من خیلی در جریان نیستم و این خبر را تلفنی از سحر عزیز شنیدم و ازم خواست  در  دفتر خاطرات مجازیت بنویسم.   خاله مریم ...
18 آذر 1392

جوانمرد بیمار

گل پسری؛ از پنج شنبه صبح که از خواب بیدار شدی دیدم تب خیلی زیاد داری. و بعد از اون بیرون روی خیلی خیلی بد داشتی. به طوریکه تا غروب 7 تا پوشک و سه بار لباست رو تعویض کردم. به یکی از همکارام زنگ زدم و برای بیرون رویت سوال کردم گفت نبات رو با کمی آب بسوزون و وقتی ته گرفت کمی آب بریز بده بخوره. این کار رو کردم ولی افاقه نکرد. عرق نعنا دادم ولی همون طور که بودی بودی. به غذا لب نمیزدی. فقط آب و شیر خودم. تبت رو با استامینوفن هر چهارساعت مهار کردم. نمی دونم چرا همیشه به روزهای تعطیل مریضیت میوفته. فردا جمعه به همین وضع گذشت طوری که یکبار اومدی روی پام که بشینی دیدم شلوارم خیس شد و یهو که بلندت کردم دیدم واییییییی تمام فرش و لبا...
16 آذر 1392

نه! نه!

عشق همیشگی من؛ از زمانی که بزرگ شدی خودت رو صاحب اختیار خونه مادربزرگ ها و خونه خودمون میدونی و هر کاری دوست داری می کنی. دو ماهی هست که متوجه شدم دیگه نیاز به تربیت داری. البته قبل هم انجام میشد ولی دیگه باید هدفمند این کار صورت می گرفت. دیگه باید روشی انتخاب کنیم تا هر جا که میری دست به هر وسیله ای نزنی. خونه مادربزرگ ها توجیه پذیر بود که نگو بهش نوه مونه ولی دیگه نه خونه اقوام و دوستان. مدتی پیش وقتی خواستی دست به موبایل باباجون بزنی. دستم رو به علامت تاکید بلند کردم و گفتم مهراد نه! نه!. باباجون می گه:نه!نه!. لحظه ای بعد تو اومدی بهم گفتی بابا نه!نه! با همون انگشت اشاره کوچولوت سعی کردی ادای من رو دربیاری. ولی حا...
12 آذر 1392

کلمات جدید

شما روز به روز شیرین تر و تو دلبرو تر میشی. به خصوص وقتی نمی تونی کلمات رو مثل آدم بزرگ ها ادا کنی: کلماتی که جدیدا می گی: 1- دایی : دا دا 2- نارنجی و دکتر (که هیچ شباهتی هم به هم ندارند): نانا 3- اتو : جو جو 4- اوف: جوف 5- جوجو : جوجو (این مهارت می خواد که بین اتو و جوجو تفاوت قایل بشیم) 6- نی   نی : نی نی 7- سحر: ادَر 8-بهمن: م من 9- ماما 10- بابا 11- آجی 12- عمو و عمه : هر دو عَمَ 13-  جارو از هر نوعش(برقی،شارژی، نبتون) : جاجا 14- آقا: آآ 15- آب : آبَه 16- شیر 17-دوغ : او بهترینم آرزویم این هست که خوش زبون ترین و زیبا سخن ترین انسان روی زمین باشی ...
5 آذر 1392

16 ماهه شدی

  آرزویم این است که بهاری بشود روز و شبت که ببارد به تمام رخ تو بارش شادی و شعف و من از دور ببینم که پر از لبخند است چشـــــــــم و دنــــــیا و دلــــــت پسرک شیرین و نازنینم ١٦ ماه است که با حضورت رنگ جدیدی بر زندگی ام پاشیدی و دنیای شیرینتر و زیبا تری را برایمان رقم زدی بخند و شاد باش که شادیت نهایت آرزوی ماست ...
5 آذر 1392

دومین محرم

گل پسرم؛ شکر خدا که امسال هم عمری داشتیم که بتونیم برای سالار شهیدان ابا عبداله الحسین(ع)عزاداری کنیم. هر چند چون شما کوچولو هستی و کم طاقت اون طور که باید نمیتونیم عزاداری کنیم ولی باز هم شکر خدا. متاسفانه امسال سعادت حضور در مجمع جهانی شیرخوارگان حسینی رو نداشتیم.چون خاله ها آزمون عملی داشتند و قسمت ما هم نشد. اگر عمری بود و سعادت داشتیم سال دیگه. ...
17 آبان 1392

24 ساعت بیداری

خوشگل مامان؛ تو خیلی مهربونی و تمام مسائل اطرافت رو به خوبی درک می کنی . مدتی هست که اوضاع اطرافمون زیاد خوب نیست و تمام این مسائل روی تو اثر منفی خودش رو میزاره هر چند خیلی تلاش می کنم که تو چیزی رو درک نکنی ولی تو زرنگ تر از این حرفها هستی و از طرفی چون شیرم رو می خوری تمام حالتهایی که رو خودم اثر گذار هست به تو انتقال می کنه که متاسفانه کیه که این رو بفهمه . از هفته گذشته که اوضاع نامناسب شد تو بد خواب و بدقلق شدی . چیزی که همیشه دوست داشتم وقتی به دنیا میای دیگه همه چیز آروم شده باشه ولی من مقصر نیستم آدمها دوست ندارند گذشت کنند حتی به خاطر دیگران. کینه شتری تو انسان ها هیچ وقت اصلاح نمیشه. خودم همیشه در مورد کودک و روانشناس...
12 آبان 1392