مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

سرکشی به آشپزخانه

من که صبح ها سرکار میرم شما پیش مامان جون می مونی روزهایی که خاله ها کلاس ندارند زحمت شکار لحظه ها رو می کشدند. آقا به نظرتون بهداشت رعایت شده؟ اول در رو باز می کنیم بعد پاها رو این شکلی کج می کنیم بعد آمار می گیریم ببینیم چند تا کشو داره؟! چی داره؟ آیا میوه هاش خوشمزه است، نیست؟   بعد بلند می شیم رد گم کنی(یواشکی ببینم می تونم قدم به بالاها برسه به نظرم اون بالا وضعیت بهتره) نه مثل اینکه نمی شه .ولش کن از این سرکشی بهداشتی من چیزی بهم نمیرسه. می رم به ..... خوردن ماستم برسه خیلی بهتره بالاخره تهش ی قوتی داره ...
27 فروردين 1392

سفر به شمال

مثل اینکه قرار هست تا پایان 12 سالگی شما کل ایران رو بگردی البته همه هم در یک حد یک یا دو روز. پنج شنبه 22 فروردین همون دخترعمه ام که چندی پیش عروسیشون بود و شما برای دومین بار رفتی عروسی همسرشون تو شمال هم برای اقوام خودشون عروسی گرفتند و ما هم دعوتشون رو لبیک گفتیم. عروسی از ساعت 5 تا 1 شب بود و خیلی بهم خوش گذشت. چون باباجون شما رو برای سه ساعت تو خیابونهای مینودشت گردوند تا بخوابی و ما هم به پایکوبی بپردازیم. ساعت 8 شب باباجون شما رو به من تحویل داد و بعد خاله ها زحمت کشیدند و نگهداری کردند و شما تا ساعت 12 شارژت تموم شد و رفتیم جایی که خانواده آقا داماد تدارک دیده بودند استراحت کردیم فردا 8 صبح به سمت ساری رفتیم تا سری هم ب...
27 فروردين 1392

عکس های نوروزی

اول یک عکس از زمانی که هپلی شده بودم و موهام حسابی بلند شده بود این مدل خندیدنم برای موقعی که عمو امیرم وقتی این مدلی می خندید من هم اداشونو در میاوردم این هم عکسی از سیزده به در که امسال در کنار خانواده پدرم بودیم ...
16 فروردين 1392

تولد هشت ماهگی

ببخشید که با تاخیر آپ شدیم چون این ماه مسافرت اصفهان بودیم. شنبه 3/1/92 ساعت 35/7 شما رفتی تو هشت ماهگی. برخلاف اینکه این ماه هم نوروز بود و هم سفر بودیم و هم با عمه اینها همراه بودیم. توی این ماه : 1- وقتی صدات می کنیم مهراد دیگه خوب میشناسی. 2- وقتی میگم بیا لالا کن بهت شیر بدم رو شکم میآی می خوابی. 3- تو جمع خودی حسابی شیطنت می کنی و تو غریبه ها خجالت می کشی. 4- حالت عادی وقتی می خوای لباس بپوشی گریه می کنی ولی وقتی میگم میخوایم بریم ددر آروم میشی. 5- با پدرت خیلی خیلی دوستی . 6- دَ می گی یعنی ددر بَ بَ می گی که هنوز کشف نکردم یعنی چی. من چون زیاد می گم بابا شاید یاد گرفتی ولی نمی دونی باید کی بگی. 7- ...
6 فروردين 1392

اولین عید نوروز و روزهای تعطیل+ سفر به اصفهان

عشق من پسر گلم، سال نو، اولین عید نوروزت مبارک. با اندکی تاخیر . امسال عید ما کنار خانواده پدرت بودیم. بعد از صرف ناهار لباسهاتو عوض کردم خودم هم لباس نو پوشیدم و نشستیم قرآن خوندیم. از اینکه همه آروم یک جا نشسته بودیم تعجب کرده بودی. بعد از تحویل سال همه همدیگر رو بوسیدند و بابابهروز به همه به جز عیدی یک عدد اسکناس 5000 تومنی به قول خودشون سکه داد. عمه کبری هم پنج شنبه آخر شب رسیدند که ما صبح جمعه دیدمشون. اول از عمه و عمو مرتضی غریبی کردی البته 2 روزی طول کشید که بدونی خودی هستند. ولی با صدف جون جور جور بودی. به پیشنهاد عمه صبح شنبه راهی اصفهان شدیم. بعد از مستقر شدند به چهل ستون رفتیم و چند تایی عکس و عال...
6 فروردين 1392

دعا برای رفتگان

در آستانه سال 92 برای همه اونهایی که امسال پیشمون نیستند طلب آمرزش می کنیم. به خصوص مادر بزرگ مهربونم. که خیلی نبودش غمگینم کرده. امسال کجا بریم و از دستهای مهربون کدوم بزرگی عیدی بگیریم. عیدیی که جنبه مالی نداشت و فقط تو پاکتش احساس و عشق و عاطفه بود. مادر بزرگ مهربونم خیلی دلتنگ اون زنگ هایی که هر هفته بهم میزدی هستم. برای اون آش رشته هایی که فقط برای من که دوست داشتم درست می کردی. برای اون بوس های عمیقت که همه از دوست داشتن بود. مادر بزرگ خوبم رفتی و ما رو تو بهت و غم فرو بردی. خدا رحمتت کنه مادر جون   ...
29 اسفند 1391

اولین عید نوروز

گل پسر خوشگلم؛ پارسال وقتی که تو شکمم بودی از ویژگی های نوروز برات گفتم. حالا هم برات میگم: نوروز عید باستانی و بزرگ ما ایرانی هاست. ما ایرانی هایی که پیشینۀ تاریخی قوی ای داریم و تو عید نوروز لباس های نو  می پوشیم. خونه مون رو تمیز می کنیم. اون چیزی که این روزها دغدغه ام هست که کاش وقتی لباس های نو می خریم یاد همسایه مون، دوستمون و یا اون کوچلوی سر چهارراه باشیم که در آرزوی خرید حتی یک جوراب نو هست. خدایا کمک مون کن که یادمون نرود که انسان هایی هستند که در آرزوی یک جوراب نو هستند. و کاش توی این روزها بتونیم دلمون رو هم خونه تکونی کنیم. از کینه، دروغ، غیبت، قهر. شاید تنها خصوصیتی که داریم این هست که تا الان برای یک...
29 اسفند 1391

اولین چهارشنبه سوری

گل پسرم، پارسال کجا بودی و امسال کجا. چقدر امسالم قشنگ تر شده. هم برای من هم برای پدرت. مطابق هر سال. امسال هم منزل مادر پدر رفتیم. پدر هم یک کمی وسایل محترقه(البته بی خطر) تهیه کرد تا بریم بالای پشت بام شادی کنیم. جای عمه کبری و صدف جون خیلی خیلی خالی هست. قرار هست البته امسال عید پیش ما باشند. ببخش که هنوز نتونستم عکس جدید برات بزارم. چون جدیدا بزرگ تر شدی و شیطون تر و رفتن به اداره هم دیگه برام وقت نمیزاره. باز هم شرمنده دوستان هستم که پیام های خوشگلشون رو دیر تایید می کنم و دیر بهشون سر میزنم. همتون رو دوست دارم ...
29 اسفند 1391