مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

تولد اولین مروارید

وای خدای من عشق من دندون دار شد. مدتها بود که شبها خواب نداشتی و نداشتم و هم اینکه فوق العاده کم غذا شده بودی و بد قلق و شده بودی عین عیال غر غرو بداخلاق. از شنبه 19/12/91 بود که تب شدید کردی واقعا تب شدیداااااا. تو تب میسوختی. ساعت 11 شب بود فهمیدم. سریع شروع کردم استامینوفن رو 4 ساعت 4 ساعت دادند و دیدم قطع نمیشه و همه هم خواب بودند و نمی تونستم کسی رو بیدار کنم. پاشویه رو شروع کردم. خاله زهرا که داشت درس می خوند کمی کمک کرد و ی کم تبت پایین اومد. ولی از ترس اینکه خدا ناکرده تشنج نکنی تا خود طلوع صبح چشم رو هم نذاشتم. ساعت 4 صبح تا 5 هم مامان جون متوجه شد و کمک کرد ولی نگران بودم. متاسفانه یک شنبه هم میخواستم خونه تکونی کنم و ...
22 اسفند 1391

خواب

عشقم جدیداً نمی دونم شاید به خاطر در اوردن دندون باشه یا دلیل دیگه ای داره من نمیدونم. شبها خیلی خیلی بد میخوابی. خوابت میاد ولی نمیدونی چطور بخوابی. رو پا میزارم، رو شونه ام میزارم، تو دستم میخوابونم، نمی خوابی که نمیخوابی. چشمهات بسته است آ ولی نمی دونی چطور باید بخوابی. تا اینکه ی شب اینطوری خوابت برد. این هم عکس جدید عشقم ...
14 اسفند 1391

چهار دسته و پا

اول از همه که شرمنده ام که از موقعی که میرم اداره نمیتونم تند تند بیام وبلاگت.و شرمنده همه دوستان که با تاخیر پیام های زیباشون تایید میشه.  قند عسلم پسر گلم به سرعت برق و باد چهار دست و پا میری. طوری که تا به خودم میام از سالن پذیرایی تا اتاق خاله زینب و زهرا رو مثل برق رفتی. دیروز بعد از ی روز کاری سخت خواستم برم تنی به آب بزنم که دیدم در میزنند (البته شما پیش مامان جون بودی) در رو وا کردم دیدم واییییییی. گل پسر پشت در حموم اومده.بعدش هم که مامان جون خواست ببرت اتاق گریه کردی و تا من از حمام بیام پشت در حمام عین پسرهای خوب منتظر نشستی. از وقتی رفتیم خانه مامان طاهره راه آشپزخونه رو یاد گرفتی. چون هم آشپزخونه خونه مامان...
14 اسفند 1391

مهراد سبیلو

از موقعی که شما می تونی بشینی مجبوریم رو زمین بشینیم که میز رو به هم نزنی. و همیشه قبول زحمت رو موقع غذاخوردن باباجون میکشند. من که اداره بودم و اینجا مثل همیشه تو بغل باباجون بودی ...
8 اسفند 1391

چکاپ ماهیانه- سرماخوردگی

گل پسرم. سعی میکنم هر دو ماه بریم پیش دکتر فتحی(پزشک اطفالت) یک شنبه مرخصی گرفتم و به همراه باباجون رفتیم دکتر. البته باباجون ما رو رسوندند و ما دو تایی رفتیم مطب. خلاصه که طبق معمول وقتی وارد دکتر شدی. شروع کردی سر وصدا. نمی دونم از دیدن نی نی ها شاد میشی یا عوارض صبح زود بیدار شدنه. تو خونه مامان جون بنده خدا مدام رو کانال پویا و شبکه دو میزاره که تو سرگرم باشی خودم هم پنجشنبه و جمعه مدام رو کانال کودک میزارم اصلا نگاه نمی کنی که نمیکنی. فقط عاشق آرم شبکه دو که جدیدا به صورت زرد طراحی کردند نگاه میکنی. ولی تو مطب تا چشمت خورد به تام و جری که پخش میشد. شروع کردی به دست زدن و سر و صدا. همه نگاهت می کردند. با نی نی ها کلی...
8 اسفند 1391

هشت ماهگی

عزیز دلم، نازنینم، زندگیم فردا وارد هشت ماهگی میشی. روز به روز بزرگتر میشی و من دیوانه وار عاشق تر. چقدر جنس این عاشقی فرق میکنه. نمی دونی نازنینم. در آستانه هشت ماهگی شما: 1- به راحتی دیگه به سمت جلو میری . 2- بعد از کمی جلو رفتن به حالت نشسته عقب رو نگاه میکنی. 3- دست میزنی. 4- بلند بلند خنده میکنی وقتی برات شکلک درمیارن. البته باز هم میگم به هر کسی هم نمیخندی. این اخلاقت کپی آقای پدر هست. 5- عاشق تمام وسایل خونه هستی به جز اسباب بازی هات همین مسئله باعث شده هم من و هم مامان جون دکوراسیون خونه رو عوض کنیم تا دست به شیشه نزنی. 6- وقتی میگم به مهراد مه مه بدم میدونی که منظورم شیر هست و میی خوابی و ...
4 اسفند 1391

پسرم دست میزنه

وای عشقم قربون اون دست های کوچولوی خوشگلت برمممممممممممم من دوشنبه ساعت 30/3 که از اداره برگشتم. تا در زدم و خاله زهرا در روز باز کرد گفت : امروز مهراد یاد گرفت دست بزنه.اشک تو چشمهام جمع شد. که چرا نتونستم برای اولین دفعه شاهد این حرکت باشم. و اینکه خاله میگفت وقتی انگشت اشاره اش رو موقعی که داری نون رو مزه مزه میکنی به سمت دهنت میارند دهنت رو باز میکنی که تکه نون رو از دهنت بیرون بیارند. عشقم برای بودنت برای خوب بودن و ناز بودنت دست بزن. برای موفقیت های آینده ات دست بزن. عزیز دلم روز به روز عاشقتر دارم میشم. در اولین فرصت که ببینم داری دست میزنی عکسش رو میگیرم و تو وبلاگ میزارم ...
2 اسفند 1391

دعا می کنیم؟

امروز برای تمام اون خانم هایی دعا کنیم که قادر به مامان شدن نیستند. ی همکار تو اداره دارم اسمشون مریم هست یک سال جلوتر از من ازدواج کرده قادر به مامان شدن نیست خیلی خیلی براش دعا کن. از وقتی مامان شدم این خانم ها رو خیلی بیشتر درک میکنم. خدایا! همه زوج های کل دنیا رو که قادر به نی نی دار شدن نیستند رو نی نی دار کن . نمی دونم شاید باید این زوج ها باشند تا اون نی نی هایی که مادر پدر ندارند تو شیرخوارگاه هستند دارای خانواده بشند
30 بهمن 1391

روز عشق

مهراد جونم عاشقانه دوستت دارم. 26 بهمن روز عشق به قول معروف ولنتاین بود. ما هم چون پدر یک شنبه یعنی 29 بهمن که عشق ایرانی هست و پدر نبودند پنج شنبه جشن گرفتیم و البته ی کادوی کوچک برای شما و پدر تهیه کردم. البته یواش یواش به پدر گفتم ولنتاین هست میدونی که پدر ادبیاتی هستند و تعصب رو روزهای اصیل ایرانی حق هم دارند 23 سال درس خوندند الکی که نیست. مهراد جان امسال عشق رو ی جور دیگه شناختم. عشق مادر و فرزند واقعا عشق دیگه ای هست. هر روز هر ساعت، هر دقیقه و ثانیه ام رو عاشقانه میگذرونم. الان عشق مامانم رو میفهمم. که چطور با پا دردش وقتی میگرنهای هر روزم نصف شب میگرفت چطور تو سرما و گرما دنبالم میاومد و تا آخرین قطره های سرم موهامو نوا...
27 بهمن 1391

چرا وبلاگمگو دوست دارم؟

این عنوانی هست که دوستم مری جون که خدا رو شکر به تازگی مامان شده تو وبلاگشون گذاشته بودند و من رو لایق دوستی دونستند و دعوت به این مسابقه کردند. شرمنده که دیر شد از موقعی که میرم اداره مجبورم بیشتر در خدمت مهراد باشم و کمتر وقت سر زدن دارم. راستش نی نی وبلاگ رو دوست خیلی عزیزم مریم مامان محمدمانی معرفی بهم کرد و کلا وبلاگ رو مریم جونم طراحی کرد. چون اصلا وقت نداشتم که به محیط اینترنت بیام و حسابی مشغول کار و درس بودم. وقتی دوستم از محیط وبلاگ برام گفت و کمک کرد در طراحی بیشتر دوست داشتم که : 1- خاطرات شما رو از بارداری و تا جایی که می تونم بنویسم. چون خودم از پنجم دبستان تا الان دفتر خاطرات دارم. و در دوره شم...
27 بهمن 1391