روز اول کاری
عشقم امروز اولین روز کاری بود و من باید میرفتم اداره. دیشب خیلی شب سختی داشتم. دیگه کی پیش میاد حتی برای یک هفته کامل پیش تو باشم؟ یک ساعت فقط دیشب که تو خواب بودی غرق بوسه ات کردم و اشک ریختم. تو خواب رفته بودی و من خوابم نمی برد. صبح ساعت 30/6 بلند شدم و حاضر شدم و شیر شما هم ریختم تو شیشه داغ کردم گذاشتم پیش مامان جون. اومدم به شما شیر بدم که یهو فهمیدی لبت رو باز کردی.اشک تو چشمام جمع شده بود.(حتی الان که دارم تایپ میکنم)آروم بلندت کردم بردم پیش مامان جون. وقتی اومدم بیرون. من و آسمون بارونی بودیم. بغل در بغل ابرها میگریستم. چقدر من خودخواهم. برای اینکه حس مادریم تامین بشه تو رو به دنیا آوردم و حالا میزارم...








