مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

روز اول کاری

عشقم امروز اولین روز کاری بود و من باید میرفتم اداره. دیشب خیلی شب سختی داشتم. دیگه کی پیش میاد حتی برای یک هفته کامل پیش تو باشم؟ یک ساعت فقط دیشب که تو خواب بودی غرق بوسه ات کردم و اشک ریختم. تو خواب رفته بودی و  من خوابم نمی برد. صبح ساعت 30/6 بلند شدم و حاضر شدم و شیر شما هم ریختم تو شیشه داغ کردم گذاشتم پیش مامان جون. اومدم به شما شیر بدم که یهو فهمیدی لبت رو باز کردی.اشک تو چشمام جمع شده بود.(حتی الان که دارم تایپ میکنم)آروم بلندت کردم بردم پیش مامان جون. وقتی اومدم بیرون. من و آسمون بارونی بودیم. بغل در بغل ابرها میگریستم. چقدر من خودخواهم. برای اینکه حس مادریم تامین بشه تو رو به دنیا آوردم و حالا میزارم...
7 بهمن 1391

شش ماهگی

پسر گلم. شش ماه گذشت. شش ماه از شیرین ترین عمرم گذشت. مادر بزرگ مهربونم رو خدا رحمتش کنه. جمله ای بهم گفت که بعد از 7 ماه از فوتش همیشه تو گوشم زنگ میزنه. همیشه وقتی بهش میگفتم: مادر چقدر دلت شور میزنه؟میگفت بزار مادر بشی. مادر نیست تا ببینه مادر شدم. و چقدر مادر شدن سخته. فهمیدم باید از خودت بگذری. تا آرامش رو به عشقت، نفست و همه زندگیت برسونی. هیچ وقت تو دوران بارداریم برام مهم نبود بچه ام شبیه من باشه یا شبیه پدرش. برام مهم بود سالم باشه و باشه. باشه تا زندگیمون رو رنگین کمونی کنه. خدایا شکرت از بودن پسر گلم تو زندگیمون شاکرت هستیم. باز هم این ماه روز رفتنم به بیمارستان رو مرور کردم. هر چند آخرا زیاد دوران خوبی نداشتم . خدایا کمک کن...
3 بهمن 1391

مهمونی

هفته پیش یعنی چهارشنبه خونه خاله زهره (دختر خاله من) دعوت داشتیم. از شب قبل همه چیز شما رو آماده کرده بودم مبادا چیزی یادم بره.چهارشنبه ظهر باباجون اومد دنبالمون و با مامان و خاله ها راهی شدیم. وسط راه یادم افتاد که گوشیمو نیاوردم باباجون خواست دنده عقب بیاد یهو شما جیغ زدی دَ دَ گفتم باشه مامان. خونه خاله زهره بچه هم سن شما نبود و آتنا جون بیشتر با زینب و زهرا بود. علی اکبر هم کمی حال ندار بود.شما هم یا پیش دایی محمدرضا بودی یا پیش مامان و خاله اعظم گلم. شب هم پیش خاله زهره بودیم. ی مسئله جالب اینکه نسبت به دو ماه پیش کلی تغییر اخلاق دادی. قبلا هر کی برات ادا در میاورد می خندیدی ولی الان شدی پدر دومت. همین طور که پدرت جدی هست ...
30 دی 1391

لواسان

هفته گذشته خاله اعظم (خاله من) که از اون خاله های فوق العاده مهربون و دلسوز هست برای دیدن شما چند روزی مهمان خانه مامان جون بود. بابا جون هم به خاطر اومدن خاله اعظم همگی مون رو بردند لواسان. آخه امسال چون خونه لواسون رو دارند می سازند آلاخون بالاخون بودیم. به امید خدا زودتر مشکلات باباجون حل بشه و تعطیلات مثل همیشه بریم خونه خودمون. خلاصه که از بعد از زایمانم نه که ددری بودم چون مسافرتی هم پیش نیومد حسابی حوصله ام سر رفته بود. رفتن به لواسون هر چند 4 ، 5 ساعتی بود ولی خیلی روحیه امو عوض کرد. البته ما به گلندوئک رفتیم. خیلی دلم برای روستامون یعنی نیکنامده(یکی از روستاهای لواسان) تنگ شده. این هم عکس های شما در رستو...
24 دی 1391

درد دل مادرانه

یواش یواش باید آماده بشم برای رفتن به اداره. چند روز پیش بود که داشتم به دورانی که با هم می رفتیم اداره فکر می کردم.یادش بخیر. اوایل صبح ها که ساعت 30/6 صبح که بلند میشدیم ی کم تهوع داشتم اون هم چون ی نازنینی تو وجودم داشت رشد می کرد. بدو بدو از خونه می زدیم بیرون اوایل از پل هوایی که می رفتیم خیلی برام سخت بود و بعدش دکتر از این کار منعم کرد و بعدش با چه حول و هراسی از وسط اتوبان می دویدیم. چون راهی به جز وسط اتوبان نداشتیم. یادمه که یک بار ماشین بهم زد راننده بیچاره تا خواست بهم چیزی بگه وقتی دید باردارم دلش به حالم سوخت.اون تو بودی که امید رو تو وجودم روشن کردی. بعد با استرس ماشین سوار می شدیم تا دیر به اداره نرس...
22 دی 1391