مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

یک تجربه

پسر گلم امیدوارم تا وقتی که بتونی بخونی بتونم توی وبلاگت خاطره هاتو قرار بدم همیشه که نباید خاطره باشه می تونه ی تجربه، نصیحت، حرف مادرانه هم باشه. پس از این به بعد با هم دردل هم میکنیم دنیا خیلی کوچیکه. بزار بزرگ تر بشی به این حرفم میرسی و دنیا محل عمل و عکس العمل هست. هر کاری بکنی خواه خوب باشه یا بد عکس العملش رو می بینی.خوبی بکنی خوبی می بینی بدی بکنی بدی می بینی. خیلی به این حرف رسیدم. بارها وقتی نشستیم و به قول معروف تو جمع در مورد ی نفری حرف زده شده دیدم همون مسئله برای خودم هم پیش اومده. خیلی وقته که این عادت رو رها کردم. اگر دوست داری که یک انسان باشی که خیلی سخت هم هست. سعی کن در مورد آدم ها نه قضا...
19 دی 1391

چکاپ ماهانه

امروز بالاخره بعد از پنج ماه و نیم موفق شدیم با پدرت بریم پیش دکتر اطفالت (دکتر فتحی).آخه دکتر 10 روزت بود که گفت دفعه بعد با پدرش بیا. پدرت هم زود گوش داد بعد از پنج ماه و نیم اومدددددددددددد. صبح ساعت 30/6 که خواستم پوشکت رو تعویض کنم بیدار شدی و بلند بلند حرف می زدی. همیشه بدون زنگ زدن به دکتر زود میرفتم ولی ترسیدم بعد از تعطیلی شنبه(به خاطر آلودگی هوا) دکتر نباشه بنابراین اول زنگ زدم و بعد رفتیم. مطب خیلی شلوغ بود. خیلی خوشحال بودی. به نظرم به خاطر این بود که دو و برت نی نی زیاد بود مطب رو گذاشته بودی رو سرت.بس که حرف میزدی. من نمیدونم چرا وقتی میری مطب دکتر فتحی این کارها رو میکنی. کارتون تام و جری رو طوری نگاه میکر...
19 دی 1391

دومین گریه

فکرشو کن که مامانت برای دومین بار گریه اش دراومد. اولین بار زمان ختنه کردنت بود. و حالا دومین بار: پنج شنبه غروب بود که با هم رفتیم خونه مون. پدرت سرماخوردگی شدید داشت و دو روز ما نرفتیم خانه که بهتر بشه و سعی می کرد بهت نزدیک نشه تا شما سرماخوردگی نگیری. از غروب پنج شنبه مدام گریه می کردی. البته از واکسن 4 ماهگی که گریه هات شروع شد هنوز ادامه داره. اون پسره خوبی که رو پا میخوابید دو ماه هست که باید راهش ببریم بخوابه. خلاصه که وقتی رسیدیم خونه هم گریه می کردی. هر طور بود تا ساعت 30/11 سرگرمت کردم. ولی از یک ربع بعدش شروع کردی گریه شدید. شدید میگم شدید میشنوی. بدون وقفه. گفتم شاید گرسنه اته. شیر دادم قط...
17 دی 1391

تولد پنج ماهگی

عزیز دلم پسر خوبم تولد پنج ماهگیت مبارک باشه عشقممممم امروز ساعت 35 : 7 گل پسرم پنج ماهش تموم شد و رفت تو شش ماهگی امروز خونه مامان طاهره (مادر پدرت) هستیم. صبح مامان جون زنگ زد و تولد پنج ماهگیت رو تبریک گفت. گل پسرم دیگه: 1- تمام اطرافیانش رو تشخیص میده. جهت اطلاع که خانم ها خیلی رابطه ات خوبه و با آقایون رابطه خوبی نداری و باید چند ساعتی بگذره تا دوست بشی.مثلا دو روز پیش که آمدیم خانه مامان طاهره ساعتی طول کشید تا با عمو امیر دوست شدی. 2- دو روزی هست که اندازه یک قاشق چای خوری بهت آب پرتقال و خیلی کم سیب میدم. 3- به کمک اطرافیان می نشینی.بیشتر دوست داری بشینی تا روی دست مثل ماه های گذشته بخوابی. 4- من رو ک...
3 دی 1391

اولین برف زندگی گل پسر

گل پسرم! امروز جمعه که قرار بود مثل هر هفته بیایم خانه مامان جون از صبح بارون بارید. پدرت عجله داشت و زودتر رفت و قرار شد ما خودمونیم بریم. اول میخواستم اصلا نیایم خانه مامان جون و امشب رو تنهایی به سر کنیم. ولی ساعت 8 دیدم خیلی حوصله ام سر رفته تصمیم گرفتم که بریم خانه مامان جون. لباس هات و به تن کردم که تازگی ها هم موقع لباس تن کردن گریه سر می دی. بعد هم سوار بر کالسکه ات شدی و راننده ات که من باشم رونده امت. راننده بودن افتخار من هست خلاصه که بیرون خیلی خیلی سرد بود. من سینوزیت دارم و یادم رفت کلاهم رو سرم کنم و شالم هم انداختم رو شما و با همون روسری راه افتادیم. وسطهای راه چنان روسری رو آورده بودم جلو که هر کس از بغل...
25 آذر 1391

بدخوابی

خیلی حالم گرفته است. خیلی پسر خوبی هستی هااااا ولی نمی دونم چرا جدیدا انقدر گریه می کنی. از بعد از واکسن چهارماهگیت تمام عادت های خوابت تغییر کرد. اول خواستم بد عادت نشی نشد. با هر کسی مشورت کردم از این کار بر حذرم کردند. انقدر ی شب بد خوابیدی و تمام صورتت رو خواروندی که مامان و باباجون گفتند ببرمت دکتر. خانم دکتر بنی هاشمی از دکترای خوب درمانگاه هست گفت هیچیت نیست خدا رو شکر و خارش صورتت بخاطر همون آلرژی هست که ادامه پیدا کرده. خلاصه برای خواب ظهر و شبت باید کلی راهت ببریم تا بخوابی. مدام غر غر میکنی. مدتی پیش با عروسکهاتو و جغ جغ سرگرم میشدی الان حتی اونها رو هم دوست نداری. از جمعه که آمدیم خانه مامان جون ی شب که کلی گ...
19 آذر 1391