مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

پسرم دست میزنه

وای عشقم قربون اون دست های کوچولوی خوشگلت برمممممممممممم من دوشنبه ساعت 30/3 که از اداره برگشتم. تا در زدم و خاله زهرا در روز باز کرد گفت : امروز مهراد یاد گرفت دست بزنه.اشک تو چشمهام جمع شد. که چرا نتونستم برای اولین دفعه شاهد این حرکت باشم. و اینکه خاله میگفت وقتی انگشت اشاره اش رو موقعی که داری نون رو مزه مزه میکنی به سمت دهنت میارند دهنت رو باز میکنی که تکه نون رو از دهنت بیرون بیارند. عشقم برای بودنت برای خوب بودن و ناز بودنت دست بزن. برای موفقیت های آینده ات دست بزن. عزیز دلم روز به روز عاشقتر دارم میشم. در اولین فرصت که ببینم داری دست میزنی عکسش رو میگیرم و تو وبلاگ میزارم ...
2 اسفند 1391

دعا می کنیم؟

امروز برای تمام اون خانم هایی دعا کنیم که قادر به مامان شدن نیستند. ی همکار تو اداره دارم اسمشون مریم هست یک سال جلوتر از من ازدواج کرده قادر به مامان شدن نیست خیلی خیلی براش دعا کن. از وقتی مامان شدم این خانم ها رو خیلی بیشتر درک میکنم. خدایا! همه زوج های کل دنیا رو که قادر به نی نی دار شدن نیستند رو نی نی دار کن . نمی دونم شاید باید این زوج ها باشند تا اون نی نی هایی که مادر پدر ندارند تو شیرخوارگاه هستند دارای خانواده بشند
30 بهمن 1391

روز عشق

مهراد جونم عاشقانه دوستت دارم. 26 بهمن روز عشق به قول معروف ولنتاین بود. ما هم چون پدر یک شنبه یعنی 29 بهمن که عشق ایرانی هست و پدر نبودند پنج شنبه جشن گرفتیم و البته ی کادوی کوچک برای شما و پدر تهیه کردم. البته یواش یواش به پدر گفتم ولنتاین هست میدونی که پدر ادبیاتی هستند و تعصب رو روزهای اصیل ایرانی حق هم دارند 23 سال درس خوندند الکی که نیست. مهراد جان امسال عشق رو ی جور دیگه شناختم. عشق مادر و فرزند واقعا عشق دیگه ای هست. هر روز هر ساعت، هر دقیقه و ثانیه ام رو عاشقانه میگذرونم. الان عشق مامانم رو میفهمم. که چطور با پا دردش وقتی میگرنهای هر روزم نصف شب میگرفت چطور تو سرما و گرما دنبالم میاومد و تا آخرین قطره های سرم موهامو نوا...
27 بهمن 1391

چرا وبلاگمگو دوست دارم؟

این عنوانی هست که دوستم مری جون که خدا رو شکر به تازگی مامان شده تو وبلاگشون گذاشته بودند و من رو لایق دوستی دونستند و دعوت به این مسابقه کردند. شرمنده که دیر شد از موقعی که میرم اداره مجبورم بیشتر در خدمت مهراد باشم و کمتر وقت سر زدن دارم. راستش نی نی وبلاگ رو دوست خیلی عزیزم مریم مامان محمدمانی معرفی بهم کرد و کلا وبلاگ رو مریم جونم طراحی کرد. چون اصلا وقت نداشتم که به محیط اینترنت بیام و حسابی مشغول کار و درس بودم. وقتی دوستم از محیط وبلاگ برام گفت و کمک کرد در طراحی بیشتر دوست داشتم که : 1- خاطرات شما رو از بارداری و تا جایی که می تونم بنویسم. چون خودم از پنجم دبستان تا الان دفتر خاطرات دارم. و در دوره شم...
27 بهمن 1391

اولین سفر

گل پسرم به سلامتی رفت اولین سفر و برگشت. چهارشنبه قرار بود بریم خونه مامان طاهره.ساعت یک دیدم پدرت زنگ زد که رفتنمون کنسل شد.علت رو جویا شدم گفت مامان طاهره اینا میخوان برند ارومیه چون عمه(عمه پدرت) از مکه میخوان بیان.به شوخی گفت میخوای بریم ارومیه؟گفتم بریم. گفت برو بابا کلاس دارم نمیشه. آخه میدونی من عاشق سفرم.خیلی مسافرت رو دوست دارم.پدرت که اون طوری گفت دیگه ول کنش نشدم.بالاخره موفق شدم و راضی شد و من عجله ای آرایشگاه رفتم و ساک رو آماده کردم و راهی اسلامشهر شدیم.فردا صبح زود راه افتادیم. ساعت 30/7 شب ارومیه رسیدیم.درست 30/13 ساعت تو راه بودیم.راه طولانی هست ولی عشق دیدن عمه باعث شد دوری راه به چشم نیاد. نمیدونی عم...
23 بهمن 1391

تصاویر سفر ارومیه

به ترتیب مهراد،صدف جون،رها و مانی عزیز من و علی سان(پسردخترعموی پدر) 4 ماهه من و آقابزرگ مهربونم(پدربزرگ پدر) و این هم اسباب بازی خوشگلی که عمه جون و صدف مهربونم وقتی رفتم خونشون دادند     ...
23 بهمن 1391