مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

روز اول کاری

عشقم امروز اولین روز کاری بود و من باید میرفتم اداره. دیشب خیلی شب سختی داشتم. دیگه کی پیش میاد حتی برای یک هفته کامل پیش تو باشم؟ یک ساعت فقط دیشب که تو خواب بودی غرق بوسه ات کردم و اشک ریختم. تو خواب رفته بودی و  من خوابم نمی برد. صبح ساعت 30/6 بلند شدم و حاضر شدم و شیر شما هم ریختم تو شیشه داغ کردم گذاشتم پیش مامان جون. اومدم به شما شیر بدم که یهو فهمیدی لبت رو باز کردی.اشک تو چشمام جمع شده بود.(حتی الان که دارم تایپ میکنم)آروم بلندت کردم بردم پیش مامان جون. وقتی اومدم بیرون. من و آسمون بارونی بودیم. بغل در بغل ابرها میگریستم. چقدر من خودخواهم. برای اینکه حس مادریم تامین بشه تو رو به دنیا آوردم و حالا میزارم...
7 بهمن 1391

شش ماهگی

پسر گلم. شش ماه گذشت. شش ماه از شیرین ترین عمرم گذشت. مادر بزرگ مهربونم رو خدا رحمتش کنه. جمله ای بهم گفت که بعد از 7 ماه از فوتش همیشه تو گوشم زنگ میزنه. همیشه وقتی بهش میگفتم: مادر چقدر دلت شور میزنه؟میگفت بزار مادر بشی. مادر نیست تا ببینه مادر شدم. و چقدر مادر شدن سخته. فهمیدم باید از خودت بگذری. تا آرامش رو به عشقت، نفست و همه زندگیت برسونی. هیچ وقت تو دوران بارداریم برام مهم نبود بچه ام شبیه من باشه یا شبیه پدرش. برام مهم بود سالم باشه و باشه. باشه تا زندگیمون رو رنگین کمونی کنه. خدایا شکرت از بودن پسر گلم تو زندگیمون شاکرت هستیم. باز هم این ماه روز رفتنم به بیمارستان رو مرور کردم. هر چند آخرا زیاد دوران خوبی نداشتم . خدایا کمک کن...
3 بهمن 1391