مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

اولین چهارشنبه سوری

گل پسرم، پارسال کجا بودی و امسال کجا. چقدر امسالم قشنگ تر شده. هم برای من هم برای پدرت. مطابق هر سال. امسال هم منزل مادر پدر رفتیم. پدر هم یک کمی وسایل محترقه(البته بی خطر) تهیه کرد تا بریم بالای پشت بام شادی کنیم. جای عمه کبری و صدف جون خیلی خیلی خالی هست. قرار هست البته امسال عید پیش ما باشند. ببخش که هنوز نتونستم عکس جدید برات بزارم. چون جدیدا بزرگ تر شدی و شیطون تر و رفتن به اداره هم دیگه برام وقت نمیزاره. باز هم شرمنده دوستان هستم که پیام های خوشگلشون رو دیر تایید می کنم و دیر بهشون سر میزنم. همتون رو دوست دارم ...
29 اسفند 1391

تولد اولین مروارید

وای خدای من عشق من دندون دار شد. مدتها بود که شبها خواب نداشتی و نداشتم و هم اینکه فوق العاده کم غذا شده بودی و بد قلق و شده بودی عین عیال غر غرو بداخلاق. از شنبه 19/12/91 بود که تب شدید کردی واقعا تب شدیداااااا. تو تب میسوختی. ساعت 11 شب بود فهمیدم. سریع شروع کردم استامینوفن رو 4 ساعت 4 ساعت دادند و دیدم قطع نمیشه و همه هم خواب بودند و نمی تونستم کسی رو بیدار کنم. پاشویه رو شروع کردم. خاله زهرا که داشت درس می خوند کمی کمک کرد و ی کم تبت پایین اومد. ولی از ترس اینکه خدا ناکرده تشنج نکنی تا خود طلوع صبح چشم رو هم نذاشتم. ساعت 4 صبح تا 5 هم مامان جون متوجه شد و کمک کرد ولی نگران بودم. متاسفانه یک شنبه هم میخواستم خونه تکونی کنم و ...
22 اسفند 1391

خواب

عشقم جدیداً نمی دونم شاید به خاطر در اوردن دندون باشه یا دلیل دیگه ای داره من نمیدونم. شبها خیلی خیلی بد میخوابی. خوابت میاد ولی نمیدونی چطور بخوابی. رو پا میزارم، رو شونه ام میزارم، تو دستم میخوابونم، نمی خوابی که نمیخوابی. چشمهات بسته است آ ولی نمی دونی چطور باید بخوابی. تا اینکه ی شب اینطوری خوابت برد. این هم عکس جدید عشقم ...
14 اسفند 1391

چهار دسته و پا

اول از همه که شرمنده ام که از موقعی که میرم اداره نمیتونم تند تند بیام وبلاگت.و شرمنده همه دوستان که با تاخیر پیام های زیباشون تایید میشه.  قند عسلم پسر گلم به سرعت برق و باد چهار دست و پا میری. طوری که تا به خودم میام از سالن پذیرایی تا اتاق خاله زینب و زهرا رو مثل برق رفتی. دیروز بعد از ی روز کاری سخت خواستم برم تنی به آب بزنم که دیدم در میزنند (البته شما پیش مامان جون بودی) در رو وا کردم دیدم واییییییی. گل پسر پشت در حموم اومده.بعدش هم که مامان جون خواست ببرت اتاق گریه کردی و تا من از حمام بیام پشت در حمام عین پسرهای خوب منتظر نشستی. از وقتی رفتیم خانه مامان طاهره راه آشپزخونه رو یاد گرفتی. چون هم آشپزخونه خونه مامان...
14 اسفند 1391

مهراد سبیلو

از موقعی که شما می تونی بشینی مجبوریم رو زمین بشینیم که میز رو به هم نزنی. و همیشه قبول زحمت رو موقع غذاخوردن باباجون میکشند. من که اداره بودم و اینجا مثل همیشه تو بغل باباجون بودی ...
8 اسفند 1391

چکاپ ماهیانه- سرماخوردگی

گل پسرم. سعی میکنم هر دو ماه بریم پیش دکتر فتحی(پزشک اطفالت) یک شنبه مرخصی گرفتم و به همراه باباجون رفتیم دکتر. البته باباجون ما رو رسوندند و ما دو تایی رفتیم مطب. خلاصه که طبق معمول وقتی وارد دکتر شدی. شروع کردی سر وصدا. نمی دونم از دیدن نی نی ها شاد میشی یا عوارض صبح زود بیدار شدنه. تو خونه مامان جون بنده خدا مدام رو کانال پویا و شبکه دو میزاره که تو سرگرم باشی خودم هم پنجشنبه و جمعه مدام رو کانال کودک میزارم اصلا نگاه نمی کنی که نمیکنی. فقط عاشق آرم شبکه دو که جدیدا به صورت زرد طراحی کردند نگاه میکنی. ولی تو مطب تا چشمت خورد به تام و جری که پخش میشد. شروع کردی به دست زدن و سر و صدا. همه نگاهت می کردند. با نی نی ها کلی...
8 اسفند 1391

هشت ماهگی

عزیز دلم، نازنینم، زندگیم فردا وارد هشت ماهگی میشی. روز به روز بزرگتر میشی و من دیوانه وار عاشق تر. چقدر جنس این عاشقی فرق میکنه. نمی دونی نازنینم. در آستانه هشت ماهگی شما: 1- به راحتی دیگه به سمت جلو میری . 2- بعد از کمی جلو رفتن به حالت نشسته عقب رو نگاه میکنی. 3- دست میزنی. 4- بلند بلند خنده میکنی وقتی برات شکلک درمیارن. البته باز هم میگم به هر کسی هم نمیخندی. این اخلاقت کپی آقای پدر هست. 5- عاشق تمام وسایل خونه هستی به جز اسباب بازی هات همین مسئله باعث شده هم من و هم مامان جون دکوراسیون خونه رو عوض کنیم تا دست به شیشه نزنی. 6- وقتی میگم به مهراد مه مه بدم میدونی که منظورم شیر هست و میی خوابی و ...
4 اسفند 1391