مهمونی
هفته پیش یعنی چهارشنبه خونه خاله زهره (دختر خاله من) دعوت داشتیم. از شب قبل همه چیز شما رو آماده کرده بودم مبادا چیزی یادم بره.چهارشنبه ظهر باباجون اومد دنبالمون و با مامان و خاله ها راهی شدیم. وسط راه یادم افتاد که گوشیمو نیاوردم باباجون خواست دنده عقب بیاد یهو شما جیغ زدی دَ دَ گفتم باشه مامان. خونه خاله زهره بچه هم سن شما نبود و آتنا جون بیشتر با زینب و زهرا بود. علی اکبر هم کمی حال ندار بود.شما هم یا پیش دایی محمدرضا بودی یا پیش مامان و خاله اعظم گلم. شب هم پیش خاله زهره بودیم. ی مسئله جالب اینکه نسبت به دو ماه پیش کلی تغییر اخلاق دادی. قبلا هر کی برات ادا در میاورد می خندیدی ولی الان شدی پدر دومت. همین طور که پدرت جدی هست ...




