مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

تولد پنج ماهگی

عزیز دلم پسر خوبم تولد پنج ماهگیت مبارک باشه عشقممممم امروز ساعت 35 : 7 گل پسرم پنج ماهش تموم شد و رفت تو شش ماهگی امروز خونه مامان طاهره (مادر پدرت) هستیم. صبح مامان جون زنگ زد و تولد پنج ماهگیت رو تبریک گفت. گل پسرم دیگه: 1- تمام اطرافیانش رو تشخیص میده. جهت اطلاع که خانم ها خیلی رابطه ات خوبه و با آقایون رابطه خوبی نداری و باید چند ساعتی بگذره تا دوست بشی.مثلا دو روز پیش که آمدیم خانه مامان طاهره ساعتی طول کشید تا با عمو امیر دوست شدی. 2- دو روزی هست که اندازه یک قاشق چای خوری بهت آب پرتقال و خیلی کم سیب میدم. 3- به کمک اطرافیان می نشینی.بیشتر دوست داری بشینی تا روی دست مثل ماه های گذشته بخوابی. 4- من رو ک...
3 دی 1391

اولین برف زندگی گل پسر

گل پسرم! امروز جمعه که قرار بود مثل هر هفته بیایم خانه مامان جون از صبح بارون بارید. پدرت عجله داشت و زودتر رفت و قرار شد ما خودمونیم بریم. اول میخواستم اصلا نیایم خانه مامان جون و امشب رو تنهایی به سر کنیم. ولی ساعت 8 دیدم خیلی حوصله ام سر رفته تصمیم گرفتم که بریم خانه مامان جون. لباس هات و به تن کردم که تازگی ها هم موقع لباس تن کردن گریه سر می دی. بعد هم سوار بر کالسکه ات شدی و راننده ات که من باشم رونده امت. راننده بودن افتخار من هست خلاصه که بیرون خیلی خیلی سرد بود. من سینوزیت دارم و یادم رفت کلاهم رو سرم کنم و شالم هم انداختم رو شما و با همون روسری راه افتادیم. وسطهای راه چنان روسری رو آورده بودم جلو که هر کس از بغل...
25 آذر 1391

بدخوابی

خیلی حالم گرفته است. خیلی پسر خوبی هستی هااااا ولی نمی دونم چرا جدیدا انقدر گریه می کنی. از بعد از واکسن چهارماهگیت تمام عادت های خوابت تغییر کرد. اول خواستم بد عادت نشی نشد. با هر کسی مشورت کردم از این کار بر حذرم کردند. انقدر ی شب بد خوابیدی و تمام صورتت رو خواروندی که مامان و باباجون گفتند ببرمت دکتر. خانم دکتر بنی هاشمی از دکترای خوب درمانگاه هست گفت هیچیت نیست خدا رو شکر و خارش صورتت بخاطر همون آلرژی هست که ادامه پیدا کرده. خلاصه برای خواب ظهر و شبت باید کلی راهت ببریم تا بخوابی. مدام غر غر میکنی. مدتی پیش با عروسکهاتو و جغ جغ سرگرم میشدی الان حتی اونها رو هم دوست نداری. از جمعه که آمدیم خانه مامان جون ی شب که کلی گ...
19 آذر 1391

مشکلات 4 ماهگی

ای داد از دست این کوشولوهاااااا. دوشنبه با خاله زهرا رفتیم درمانگاه مینی ستی برای زدن واکسن4 ماهگی. اولش کلی می خندیدی. آخه خبر نداشتی چی منتظرته. از خاله خواستم حواست رو پرت کنه . که انقدر زود این کار رو کرد که کار از کار گذشته بود و چشم های ناز مهرادم حسابی بارونی شده بود. بمیرم مامان همه اینها برای سلامتیت لازمه. دو روز تب داشتی. چون بد قلق شده بودی مجبور بودم راهت ببرم تا بخوابی. تا اینکه شد سه شنبه و سر و کله ی پدرت پیدا شد.( مسئول لوس کردن آقا مهراد) یکی دو شب تو خونمون خیلی گریه می کردی. شک کردم که شاید دلت درد میکنه یا مریض شدی. بنابراین راهت می بردیم تا بخوابی. حتی شیر هم نمی خوردی.قنداق و که با عرق نع...
11 آذر 1391