مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

عکس های چهار ماهگی

به فال نیک می گیرم این ماه رو که مصادف با مجمع جهانی حضرت علی اصغر بود. این عکسی هست که تو مراسم اداره شرکت کردی. ببخش کیفیت نداره. تو مراسم خواستیم از شما و محمدمانی با هم عکس بگیریم ولی یا شما خواب بودی یا محمدمانی گل. مجبور شدیم از گل پسر خاله مریم تکی بگیریم. دو قلوهایی که در صف پشتی ما بودند ...
5 آذر 1391

مجمه جهانی حضرت علی اصغر

یالاخره نوبت ما هم شد که گل پسرم رو ببرم به این مجمع هر سال که از تلویزیون همه مون می دیدیم هی می گفتیم آخی آخی چقدر نازند.خوش به حالشون. هیچ وقت فکر نمی کردم سال بعدش پسرم به دنیا بیاد و سعادت رفتن به این مراسم قسمت ما هم بشه. با اطلاع رسانی خاله مریم و رسانه ها متوجه شدیم که جمعه 8/8/91 این مراسم آغاز میشه. خاله مریم گفته بود پارسال 30/6 صبح که رفته بود جا نبود بهم گفت اگر زود رفتی برای ما هم جا بگیر. خلاصه که خاله ها از شب قبل آمدند خانه ما. شب تازه نیم ساعت بود خوابم برده بود که ساعت زنگ زد . مونده بودم بریم یا بگیرم بخوابم. به هر حال تو دلم گفتم بلند شو تنبل بعدا دلت می سوزه هااااا. بالاخره ساعت 6...
5 آذر 1391

چهار ماهگی

حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر می شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ای آی دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود گل پسرم جمعه رفت تو چهار ماهگی. به قول مرحوم قیصر امین پور چقدر زود دیر می شود.خیلی زود گذشت. هنوز نتونستم واکسن چهار ماهگیتو بزنم چون جمعه رفتی تو چهار ماه و شنبه و یک شنبه هم که ایام سوگواری امام حسین بود. قرار شد دوشنبه ببرمت برای زدن واکسن. گل مامان: دیگه اطرافیانت رو میشناسی و تو محیط های غریب و آدم های جدید غریبی می کنی. دیگه من رو قشنگ تشخیص میدی بلند بلند می خندی تعداد لباسهایی که برات کوچک میشه ...
5 آذر 1391

یک قدم تا چهارماهگی

ای جونم مامانی من. وای چقدر این شعر مرحوم قیصر امین پور رو دوست دارم :چقدر زود دیر می شود.متن کاملش رو قشنگ حفظ نیستم از پدرت باید بپرسم بزارم تو وبت. امروز تو خونه تهنا بودیم. مامان جون برای بردن آزمایشش رفته بود پیش دکتر. زحمت کشیدی فقط برای چهل و پنج دقیقه خوابیدی. من هم ذوق کردم و به کارهای اینترنتیم رسیدم. بعد که بیدار شدی. انواع صداها و شکلکها رو درآوردم تا سرگرم باشی. تازگی ها عاشق این شدی که راهت ببریم. بعد بلند شدیم و اقصا نقاط خانه مامان جون رو گشت زدیم! بعد آواردمت جلوی تلویزیون خیلی برام جالب بود. مجری برنامه رو که می دیدی هی می گفت اه اه . چند بار خواستم ی دستی با موبایل عکس متعجبت رو بندازم که بزارم تو و...
27 آبان 1391