مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

کارهای جدید

به قول شاعر مرحوم قیصر امین پور عزیز چقدر زود دیر میشه. تو داری روز به روز چهره ات عوض میشه و بزرگ تر از روز قبل و حتی ساعت های گذشته میشی. وقتی می بینم که داری یواش یواش غریبی می کنی. وقتی شیر می خوری تو چشمام نگاه می کنی. وقتی زبون در میاریم تو هم در میاری. وقتی لباسهای سایز صفرت به تنت نشد و حالا سایز یک به تنت نمیشه وقتی گرسنه ات باشه یا خوابت بیاد چشمهای نازت حسابی بارونی میشه. وقتی یواش یواش سرتو ی کمی نگه می داری وقتی هفته پیش روی میز ناهارخوری گذاشته بودیمت مثل قدیمها و یهو دیدیم که برگشتی به پهلو! همه وحشت کرده بودند! وقتی مولتی ویتامین می دم و می بینم بوش اذیتت می کن...
25 مهر 1391

بعد از یک هفته+75 روزگی

فرشته زندگی مون امروز 75 روزه شد. چند روزی به وب سر نزدیم . پنج شنبه هفته پیش بود که همکارانم آمدند خانمون. دو تا دختر خوشگل داشتند که اونها هم آمده بودند به شما سر بزنند. اسمشون الینا و نازنین زهرا بود. ماشاء اله به الینا خانم گل که کلی شیطنت کرد. غروب جمعه خاله ها آمدند خانمون بردمت حمام و شب آژانس گرفتیم به سمت اسلامشهر خانۀ مامان طاهره. تا سه شنبه خانشون بودیم. من که وقتی می رم خانه مادربزرگها کلی استراحت می کنم تنها زحمتم این هست که شیر میدم.این هفته ما هم پیش پدرت بودیم. آخه بعد از سه روز که میاد کلی دلتنگی داره. آخه صدف جون(دخترعمه ات) تهران نیست و وقتی ما می ریم خانه مامان طاهره کلی باهات بازی می کنه. مثل رفتن...
19 مهر 1391

انگشت خوردن

امروز 67 روزت شد نازنینم. این پسر قند عسل هر روز کارهاش شیرین و شیرین تر میشه. بعد از اینکه واکسن دوماهگیت رو زدی. چهارشنبه اش یعنی دو روز بعدش دیدم خیلی بی قراری می کنی. شیر نمی خوردی فکر می کردم خوابت میاد. تا میخواستی بخوابی دوباره بیدار میشدی. مدام گریه می کردی. سر و صورت رو شدید می خاروندی. تک سرفه داشتی و ... . دیگه مستاصل شده بودم چه کار کنم. پدرت هم بنده خدا هاج و واج مونده بود.از طرفی هم مونده بودم دیگه چه کنم. پدرت گفت زنگ بزنم مامان جون بیدا خونمون. تا کمی استراحت کنم برای شب کم نیارم. زنگ زدم مامان جون هم آمد بعدش خاله ها آمدند. هر کاری کردم این پهلو ، اون پهلو، سرم رو بردم زیر پتو، فکرهای مختلف اصلا...
8 مهر 1391

گرفتن شناسنامه

سلام مهراد جون بالاخره این بابای دقیقه نودیت بعد از 16 روز سه شنبه رفت برای شما شناسنامه گرفت. هر روز حرص می خوردم ولی مجبور بودم هیچی نگم. تا اینکه سه شنبه با در دست داشتن شناسنامه من و خودش و کارت ملی رفت ثبت احوال شمیران و برای شما شناسنامه گرفت. من هنوز شناسنامه اتو ندیدم. چون هنوز خونه مامان جون کنگر خوردیم لنگر انداختیم. بالاخره گل پسر مامان هم هویت دار شد. عکس پسرم در یک ماه ونیمی با شناسنامه اش مبارک باشه قند عسل ...
3 مهر 1391

تولد دو ماهگی

مامان جونم تولد دو ماهگیت مبارک. چقدر زود گذشت.گریه های شبانه ات به خاطر دل دردت، خنده هایی که داشتی حالا با بهانه یا بی بهانه.تمامی برای ما خیلی شیرین هست.خیلی به زندگیمون رنگ دادی مهراد مهربونم. وای مهراد نمی دونی چقدر دوستت داریم. همه عاشقت هستند. وقتی پدرت از مامان طاهره می پرسه من رو دوست داری یا مهراد رو؟ می گه مهراد رو. وقتی از خاله زهرا می پرسه آبجی سحرت رو دوست داری یا مهراد رو؟ می گه مهراد رو. وقتی مامان جون از خواب شبانه با هول بیدار میشه و خواب آلو شما رو رو پاش می زاره. همه و همه نشون دهنده ی اینه که خیلی برای همه عزیزی . دیگه برای من و پدرت که جای خودش رو داره و همه ی زندگیمون شدی. امروز ساعت 8 بید...
3 مهر 1391

اولین ها

سه شنبه 91/6/14 بود که عروسی دخترعمه من بود. تو 43 روزه بودی که به این عروسی رفتیم. ی دست لباس خوشگل که باباجون از بندرعباس بعد از آخرین ماموریتش خریده بود رو تنت کردم. خیلی نازناز شدی جیگرتوووووووووو. تو سالن از اول تا آخر  عروسی خواب بودی. می دونستی که مامانت نیاز به این شادی داشت . فرداش هم برای اولین بار بود که خانه مادرپدرت رفتی و حدود 4 روزی آنجا بودی .انقدر که مهمونی رو دوست داری حتی از ی نوبت گریه شدید خبری نبود و خوب ظاهرسازی کردی چون مادرطاهره همش میگفت چقدر آرومه و گریه نمیکنه!ولی از طرفی خوابت فوق العاده کم شده بود مامان جون اینا هم 4 روزی رفته بودند کیش که همزمان با برگشتن ما ا...
28 شهريور 1391

نمایشگاه عشایر

جمعه بود که بعد از سه ماه مطلع شدیم که نزدیک خونه مون نمایشگاه عشایر برگزار میشه. بنابراین تصمیم گرفتیم با مامان جون و خاله زینب و زهرا بریم نمایشگاه. مکان جالبی بود و از همه شهرهای کشورمون ایران با سوغاتی های مخصوص شهر خودشون حضور داشتند. از ترشی ها و فالوده های شیرازی بگیر تا فلافل بندری و سرامیک های خوشگل همدان. از ساعت 9 شب هم مراسم عروسی عشایر بود. ولی ما نمودیم چون ترسیدیم شما سردت بشه و سرما بخوری .چون محل نمایشگاه تو کوه های سوهانک بود. این هم حضور اولین شما در نمایشگاه قندعسلم.   ...
28 شهريور 1391

خنده

قربون پسرم برم که داره یواش یواش بزرگ میشه و همه رو شاد میکنه و الان شما 54 روزته. من و پدرت و خانواده هامون دوست داشتیم زودتر به روزی برسی که وقتی باهات حرف می زنیم و ادا در می آوریم شما بخندی. تا اینکه یواش یواش دیدیم نسبت به صداهایی که درمی آریم!و اداهایی که درمیآریم شما عکس العمل نشون می دی و می خندی. اون هم چه خنده های خوشگلی. دیروز ی مورد جالب دیدم و اون هم اینکه: چون دو ماهی بود که به خاطر تولد شما رفته بودیم خونه مامان جون و پدرت تنها خانه بود و خانه رو زیر رو کرده بود و از طرفی هم چون خونه تکونیه شهریور رو انجام ندادم و چون همکارهام می خواستم بیان دیدن شما قرار شد که خونه رو به کمک ی خانم تمیز کنم. ...
28 شهريور 1391