مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

خوابیدن

قندعسلم هر روز ی کار جدید یاد می گیره. میگیم بزرگتر می شی من می تونم ی کم به کارهای خونه برسم نمی شه که نمیشه. تازگی یاد گرفتی وقتی از خواب بیدار میشی باید دستهاتو بگیرم صورتمو بچسبونم به صورتت اون موقع ی سه ساعتی لالا میکنی. امروز گفتم نه بابا من فکر می کنم این طوری بیشتر میخوابه. (آخه چند بار این کار رو کرده بودم خوابیده بودی).امروز بعد از دو ساعت که دستهام تو دستت و صورتم هم بهت چسبونده بودم جدا کردم دیدم هی وای من پسر جیگرم بیدار شد.البته موقع هایی که ببخشیدا وضع مزاجیت خوب باشه این طوری هستی. بعد با افتخار این جوری رفتم این موفقیت رو به مامان جون اطلاع دادم .مامان گفت خوبه ولی مادر تو وقتی بری اداره وسط روز من دارم غذا درست م...
22 آبان 1391

اولین تولد

شنبه ای تو خونه تنها بودم. مامان جون رفته بود خونه دوستش(دوره شون بود)خاله ها مدرسه بودند و من هم شما رو پام بودی و مثلا خوابیده بودم که یهو تلفن زنگ زدم. در این مواقع دوست دارم تلفن رو بردارم و هر چی .... بلدم بگم. آخه چکار کنم شبها که خواب ندارم تا میام خواب ببینم آقا شیر میخواد.وای که چقدر دوست دارم ی روز بخوابم و خواب ببینم. خلاصه که تلفن رو جواب دادم دیدم دوست خاله ها هست. بعد از احوالپرسی می دونی چی گفت؟وایییییییی جشن تفلد و قبولی در دانشگاه دعوت کرده بود. بنده خدا حالا نمی دونم تعارف کرد یا نه واقعیت بود من هم دعوت کرد. (البته پارسال هم رفته بودماااااا)خلاصه کلی ذوق کردم.آخه خیلی حوصلم سر رفته بود.خدا رو شکر تلفن این دفعه خ...
22 آبان 1391

هفته ای که گذشت

در هفته ای که گذشت : یک شنبه بردمت دکتر فتحی.صبح ساعت هفت بلند شدیم که آژانس بگیریم و دوتایی بریم دکتر فتحی(پزشک اطفالت). همیشه ی جوری میرفتیم که ساعت هفت و بیست دقیقه پشت در دکتر بودیم ولی چون آژانس طبق معمول به جای پنج دقیقه بعد که گفت میاد نیم ساعت بعد اومد ساعت هشت رسیدیم اختیاریه که باعث شد ی کم نسبت به همیشه کارهامون دیر انجام بشه. اول ترسیدم منشی دکتر بگه قبول نمی کنیم. ولی من هم مثل پر روها اول ی سلام صمیمی کردم و بعد ی لبخند ژکون زدم و بعد با پررویی شماره پرونده ات و گفتم و نشستم.(چه کنیم دیگه ی جاهایی پررویی نیاز هست) بعد از گرفتن وزن و دور سرت و قدت رفتیم پیش دکتر.خواب بودی و وقتی دکتر چوب بستنی! رو کرد تو دهنت گریه ...
20 آبان 1391

عید غدیر

سه شنبه شب طبق معمول هر هفته پدرت آمد دنبالمون و رفتیم خانمون. البته قرار بود بریم خانه مامان طاهره، که پاشون درد می کرد دیگه مزاحمشون نشدیم. پنجشنبه غروب بود که ناگهان این دست درد هر ساله شروع کرد به درد. یک شنبه با مامان جون رفته بودم دکتر و یک سری آمپول داده بود ولی موقتی دردش آروم شده بود . پنج شنبه هم دردش ول کنم نبود. واقعیتش دکترها ی سری گفتند این کیست روی مچم رو باید دربیارم یک سری هم گفتند دربیاری دوباره تولید میشه. خلاصه که پدرت گفت بلندشو بریم دکتر حاضر شدم گفت به مامان جون بگو بیاد مهراد رو مراقبت کنه تا ما بریم درمانگاه. خلاصه که مامان جون مهربون اومد و شما رو نگه داشت و ما رفتیم آمپول زدیم. جمعه&n...
13 آبان 1391

رفتنه مادر بزرگ مهربونم

سلام گل پسرم نمی دونم چرا توی این نه ماه همه چیز اتفاق افتاد نمی دونم خدا میخواد صبرمو بسنجه. خلاصه که تو تحیرم. خیلی ناراحتم خودت این رو فهمیدی. ی سری اتفاقها زمانی رخ می دند که فکرشو نمی کنی و با حیرت و بهت از خودت و عالم می پرسی آخه الان... دیروز 17/4/91 بود شب قبل مدام خوابهای آشفته از سنگ قبر و مرگ بگیر تا فریادهای بی اساس می دیدم. صبح که بلند شدم گفتم نکنه امروز که وقت سونو دارم دکتر بگه پسرت چیزیش شده با نگرانی رفتم اداره. صبح که به حاج بابا زنگ زدم که بیاد اداره و لباس های بابا رو که دادم اتوشویی ببره(آخه نمی تونم دولا بشم اتو کنم) دیدم حاج بابا گفت باشه میام ولی ی روز دیگه. گفت مادر(مادر بزرگم) حالش شب قبل ب...
6 آبان 1391

مهمانی خانه کیمیاجون

امروز بالاخره تونستیم با مامان جون و شما بریم خونه خاله بهار و کیمیا جون. کیمیا دختر خاله بهار تک فرزند هست و عاشق نی نی. یک ماه و نیم پیش که برای دیدن شما به خونه ما اومدند. خیلی بهش خوش گذشت و خیلی هم خوب مراقب شما بود. اون دفعه از من قول گرفت که برم خونشون تا با شما بازی کنه. هی این هفته و اون هفته می شد. تا اینکه جمعه به خاله بهار(همکارم)پیامک دادم که ما شنبه میایم. خلاصه که دیروز حمام بردمت و امروز از ساعت یک حاضر شدیم تا سه راه بیفتیم. آژانس رو خبر کردیم و با مامان جون راه افتادیم.ولی بارندگی شدید بود و خیلی دیرتر از حد انتظار رسیدیم. از موقعی که رسیدیم کیمیاجون گفت خاله کی میرید؟ دختر مهربونمون دلشوره...
6 آبان 1391

عکس های سه ماهگی

اول از دمر شدنم.که وقتی این کار رو کردم همه ذوق کردند. ببخشیدا که من با آب دهنم صدا در میارم.  من هم از گرونی زدم زیر آواز.   دست می خورم در حد تیم ملی. بیشتر علاقه به پنج تا انگشتم دارم. تا یک انگشت. ...
5 آبان 1391

تولد سه ماهگی

تولد تولد تولدت مبارک. قند عسلم دو روز پیش رفت تو سه ماه.چون دسترسی به اینترنت نداشتیم امروز که آمدیم خانه مامان جون سه ماهگیت رو تبریک میگم.(البته تو وبلاگت)من چهارشنبه سه ماهگیت رو تبریک گفتم عسلم. روزها در پی هم می گذره و تو روز به روز و من معتقدم ساعت به ساعت هم چهره ات و هم کارهات تغییر می کنه. چهارشنبه که داشتم از اداره میاومدم کوهِ جلوی خونمون رو دیدم و اشک تو چشمم جمع شد. هوا خیلی تمیز بود و کوه های اطراف پیدا بود. دوست داشتم می رفتم قله کوه و دست هامو تا جا داشت بلند می کردم و خدا رو به خاطر تمام نعمت هایی که بهم داده شکر می کردم. به خاطر داشتن تو به خاطر داشتن خانواده خوب و مهربون و به خاطر زندگی خوبم شکر می کرد...
5 آبان 1391

چند روز به سه ماهگی

قند عسلم وقتی روزها میگذره و تو بزرگ میشی خیلی خوشحالم. ولی ی چیزی خیلی ناراحتم می کنه و اینکه من هم شاید ماه آینده یا دو ماه دیگه باید به صورت دایمی برم اداره. آخه جیگرتو من تحمل دوریتو ندارم. از موقعی که اومدی شدی زندگیم. شدی تمام وجودم. من اصلا بچه دوست نبودم. همیشه دوست داشتم نی نی داشته باشم ولی ی سوال همیشه تو مخیله ام بود و اینکه آیا من می تونم بچه مو مثل مامانم که انقدر برای بچه هایش جون می زاره بزارم؟ اینکه من میگرنم ساعت یک شب می گرفت و مامانم با تمام جون و دل من رو می برد دکتر و تا ساعتها که سرمم تموم بشه بالاسرم می نشست. می تونم عاشقانه بچه مو دوست داشته باشم؟ عشقم! تا چهار روز دیگه میری تو سه ماهگی و چقدر زود گذشت.خ...
28 مهر 1391

عکس جدید

عمه کبری و صدف جون چون ارومیه هستند و از ما دور هستند من سعی میکنم عکس های شما رو تند تند بیام بزارم تا عمه هم بتونه شما رو تند تند ببینه. به خاله هات گفتم زینب و زهرا ی عکس جدید از مهراد بگیرید بزارم تو وبش وقتی اومدم انتخاب کنم دیدم 20 تا عکس گرفتند موندم تو دو دقیقه چه طور این همه عکس گرفتند.  ی چیز جالب که وقتی دوربین دستمون می گیریم حتی موبایل تو درست دوربین رو نگاه می کنی. راستی این لباست رو دوست مامان جون برات آورده بود دیدم اگر تنت نکنم کوچیک میشه بنابراین دیروز که آورد من امروز تنت کردم. چون از حمام اومده بودی خوابت می اومد.پیش پیششششششششششش لالا لالا شدییییی این هم عکس دو ...
25 مهر 1391