مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

25 روزگی- چهلمین روز فوت مادربزرگ خوبم

قند عسل مامانی امروز 25 روزش شد. کم کم دارم به کم خوابی های شبانه عادت می کنم. البته فعلا خونه مامان جونی کنگر خوردیم لنگر انداختیماااااااااااااا. از ساعت 2 تا 4 می خوابی دقیقا موقع خوردن سحریی بیدار میشی. من هم اول جیشتو عوض می کنم. بعد شیرتو می دم. ببخشیدا باد گلوت هم می گیرم. بعد به امید خدا اگر شما صلاح بدونی و اجازه بدی می خوابم. البته برای نیم ساعت بعد از نیم ساعت دوباره همون کارهای بالا تکرار میشه البته اگر جیش نکرده باشی. غصه ام شده که یک شنبه و دوشنبه می خوایم بریم خونمون چه کار کنم. آخه از ساعت 10 مامان جون و خاله ها برای ساعتی نگهت می دارن تا من ی کم خوابمو جبران کنم. حالا نمی دونم آیا بابات قبول زحمت می ده که ...
27 مرداد 1391

17 روزگی

سلام مهراد عزیزم امروز 17 روزه شدی. باورت می شه وقتی میگیری میخوابی دلم برات تنگ میشه.   دو سه شبی هست که نه زیاد شیر می خوری نه می خوابی. دیروز با مامان جون بردیم پیش دکتر فتحی پزشک اطفال الان شما و پزشک اطفال کودکی خودم. خدا رو شکر وزنت برگشته و شدی 3400 . دکتر از همه چیزت راضی بود و جالب اینکه به منشی اش گفت تو پرونده ات بنویسه شیطون هستی من و مامان جون ی نگاهی به هم کردیم و سر تکون دادیم. این یعنی شاید در آینده بشی ی پسر بازیگوش.عیبی نداره سالم باشی و صالح باشی شیطنت برای شما نی نی هاست. جدیدا یاد گرفتی موقع شیر خوردن از خودت صدا درمیاری.و ی چیز جالب اینکه عاشق ماشین هستی. و از شانست متاسفانه ما ماشین نداریم که...
19 مرداد 1391

13 روزگی

سلام مهراد عزیزم؛ حضورت توی زندگیمون مبارک باشه پسرم. خاله مریم زحمت کشیده بود و عکس و اطلاعات پزشکیتو زده بود. ی کوچولو از وقایع تولدت رو برات می گم مامانی: قبل از بیمارستان از شب قبل اصلا خوابم نبرد یاد خاله مریم افتادم که می گفت همش بیدار بودم. دیدم هر چی از این دنده به اون دنده میشم خوابم نمی بره و فایده نداره. بلند شدم ی جزء قرآن خوندم. دعا کردم برای همه همه اونهایی که التماس دعا داشتند. نماز خوندم. نادعلی خوندم تا ساعت شد  5:45 با حاج بابا و مامان جون آماده شدیم بریم. خاله ها هم فیلم می گرفتند و قرآن و آب به دست بدرقه مون کردند. ی اضطرابی داشتم که اصلا قابل وصف کردن نیست. دوست داشتم همگی با هم می رفتیم ...
15 مرداد 1391

مهراد عزیزم

عزیزم : تولدت مبارک امروز 3 مرداد 1391 ساعت 7:35 صبح در بیمارستان مصطفی خمینی تهران به دنیا آمدی. وزن:3270 قد:49 دور سر :34 خاله مریم   ...
3 مرداد 1391

یک روز به آمدن عزیز دلم

سلام گل پسرم؛ همه دیگه منتظر هستند که شما قدم به این دنیا بزاری. فردا خدا تو رو به صورت واقعی به ما هدیه می ده. قراره فردا ساعت 30/5 با حاج بابا و مامان جون بریم بیمارستان. از الان دیگه نباید شام سنگین بخورم. غروب هم رفتیم با خاله زینب ساکهامونو از خونمون آوردیم. بابا هم قرار شد فردا خودش بیاد بیمارستان. از ی چیزی ناراحت شدم و اون هم اینکه بیمارستان متاسفانه فیلمبرداری از اتاق زایمان نداره. عیبی نداره چون فکر می کردم همه بیمارستانها دارند اول که خواستم بیمارستان انتخاب کنم فکر کردم حتما داره چون بیمارستان نجمیه که خاله مریم رفته بود داشت. ولی دیروز فهمیدم نداره و دیگه هم نمیشه کاریش کرد. حالا قرار شد دوربین ب...
2 مرداد 1391

روز شمار اومدن پسر گلم

سلام قند عسل مامانی؛ نمی دونم چرا همه اتفاقها توی این سه هفته اخیر افتاد. دوست ندارم تعریف کنم چون الان هم از یادآوری آخرین اتفاق اعصابم بهم می ریزه. اینه دیگه این دنیا این جوریه. ی وقتایی رو پاشنه ی شادی می چرخه. ی وقتایی رو پاشنه ی ناراحتی و سختی. نگران نباش این دنیا قشنگه. قشنگ تر از دنیای درون من. فقط ببخش که این سه هفته تنها صدایی که از من شنیدی هق هق گریه و ناراحتی بود و من شرمنده اتم. من منتظرتم قند عسلم. منتظر اومدنت . گریه ات، خنده ات، جیش کردن هات. بیا دنیامو قشنگ کن. سه شنبه 27/4/91 با مامان جونی رفتیم پیش خانم دکتر حیدری کهن. حق دستمزد خانم دکتر رو دادیم و من خانم دکتر نامه ای رو برای معرفی به بیمارستان مصطفی ...
29 تير 1391