مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

مهمانی خانه کیمیاجون

امروز بالاخره تونستیم با مامان جون و شما بریم خونه خاله بهار و کیمیا جون. کیمیا دختر خاله بهار تک فرزند هست و عاشق نی نی. یک ماه و نیم پیش که برای دیدن شما به خونه ما اومدند. خیلی بهش خوش گذشت و خیلی هم خوب مراقب شما بود. اون دفعه از من قول گرفت که برم خونشون تا با شما بازی کنه. هی این هفته و اون هفته می شد. تا اینکه جمعه به خاله بهار(همکارم)پیامک دادم که ما شنبه میایم. خلاصه که دیروز حمام بردمت و امروز از ساعت یک حاضر شدیم تا سه راه بیفتیم. آژانس رو خبر کردیم و با مامان جون راه افتادیم.ولی بارندگی شدید بود و خیلی دیرتر از حد انتظار رسیدیم. از موقعی که رسیدیم کیمیاجون گفت خاله کی میرید؟ دختر مهربونمون دلشوره...
6 آبان 1391

عکس های سه ماهگی

اول از دمر شدنم.که وقتی این کار رو کردم همه ذوق کردند. ببخشیدا که من با آب دهنم صدا در میارم.  من هم از گرونی زدم زیر آواز.   دست می خورم در حد تیم ملی. بیشتر علاقه به پنج تا انگشتم دارم. تا یک انگشت. ...
5 آبان 1391

تولد سه ماهگی

تولد تولد تولدت مبارک. قند عسلم دو روز پیش رفت تو سه ماه.چون دسترسی به اینترنت نداشتیم امروز که آمدیم خانه مامان جون سه ماهگیت رو تبریک میگم.(البته تو وبلاگت)من چهارشنبه سه ماهگیت رو تبریک گفتم عسلم. روزها در پی هم می گذره و تو روز به روز و من معتقدم ساعت به ساعت هم چهره ات و هم کارهات تغییر می کنه. چهارشنبه که داشتم از اداره میاومدم کوهِ جلوی خونمون رو دیدم و اشک تو چشمم جمع شد. هوا خیلی تمیز بود و کوه های اطراف پیدا بود. دوست داشتم می رفتم قله کوه و دست هامو تا جا داشت بلند می کردم و خدا رو به خاطر تمام نعمت هایی که بهم داده شکر می کردم. به خاطر داشتن تو به خاطر داشتن خانواده خوب و مهربون و به خاطر زندگی خوبم شکر می کرد...
5 آبان 1391

چند روز به سه ماهگی

قند عسلم وقتی روزها میگذره و تو بزرگ میشی خیلی خوشحالم. ولی ی چیزی خیلی ناراحتم می کنه و اینکه من هم شاید ماه آینده یا دو ماه دیگه باید به صورت دایمی برم اداره. آخه جیگرتو من تحمل دوریتو ندارم. از موقعی که اومدی شدی زندگیم. شدی تمام وجودم. من اصلا بچه دوست نبودم. همیشه دوست داشتم نی نی داشته باشم ولی ی سوال همیشه تو مخیله ام بود و اینکه آیا من می تونم بچه مو مثل مامانم که انقدر برای بچه هایش جون می زاره بزارم؟ اینکه من میگرنم ساعت یک شب می گرفت و مامانم با تمام جون و دل من رو می برد دکتر و تا ساعتها که سرمم تموم بشه بالاسرم می نشست. می تونم عاشقانه بچه مو دوست داشته باشم؟ عشقم! تا چهار روز دیگه میری تو سه ماهگی و چقدر زود گذشت.خ...
28 مهر 1391

عکس جدید

عمه کبری و صدف جون چون ارومیه هستند و از ما دور هستند من سعی میکنم عکس های شما رو تند تند بیام بزارم تا عمه هم بتونه شما رو تند تند ببینه. به خاله هات گفتم زینب و زهرا ی عکس جدید از مهراد بگیرید بزارم تو وبش وقتی اومدم انتخاب کنم دیدم 20 تا عکس گرفتند موندم تو دو دقیقه چه طور این همه عکس گرفتند.  ی چیز جالب که وقتی دوربین دستمون می گیریم حتی موبایل تو درست دوربین رو نگاه می کنی. راستی این لباست رو دوست مامان جون برات آورده بود دیدم اگر تنت نکنم کوچیک میشه بنابراین دیروز که آورد من امروز تنت کردم. چون از حمام اومده بودی خوابت می اومد.پیش پیششششششششششش لالا لالا شدییییی این هم عکس دو ...
25 مهر 1391

کارهای جدید

به قول شاعر مرحوم قیصر امین پور عزیز چقدر زود دیر میشه. تو داری روز به روز چهره ات عوض میشه و بزرگ تر از روز قبل و حتی ساعت های گذشته میشی. وقتی می بینم که داری یواش یواش غریبی می کنی. وقتی شیر می خوری تو چشمام نگاه می کنی. وقتی زبون در میاریم تو هم در میاری. وقتی لباسهای سایز صفرت به تنت نشد و حالا سایز یک به تنت نمیشه وقتی گرسنه ات باشه یا خوابت بیاد چشمهای نازت حسابی بارونی میشه. وقتی یواش یواش سرتو ی کمی نگه می داری وقتی هفته پیش روی میز ناهارخوری گذاشته بودیمت مثل قدیمها و یهو دیدیم که برگشتی به پهلو! همه وحشت کرده بودند! وقتی مولتی ویتامین می دم و می بینم بوش اذیتت می کن...
25 مهر 1391